باب صد و هشتاد و نهم: در  گلستان سعدی

سالها پیش وقتی به سن نحس سیزده سالگی رسیدم کتابی من را طلسم کرد. کتابی که من با خواندنش باورم نمی‌شد نویسنده‌اش چندین قرن قبل از ما زندگی کرده باشد.

گلستان سعدی کتابی است که می‌شود ساعتها در بین گلهایش چرخ زد و لذت برد.

امشب به مناسبت بزرگداشت شاعر و نویسنده‌ی زنده سعدی بزرگ قصد دارم با شما دوباره در گلستانش چرخی بزنم.

از هر باب از این کتاب چند حکایت یا بیت کوتاهی انتخاب کردم که امشب با شما به اشتراک بگذارم.

….

باب اول: در سیرت پادشاهان:

کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد،گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزوجل برداشت. گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست                         که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

….

باب دوم:در اخلاق درویشان

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت،کدام بهتر است؟گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

حکایتی دیگر در این باب بخوانیم:

یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه‌ها سخن گفته‌اند؟گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.

هر که را جامه‌ی پارسا بینی                                  پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست                              محتسب را درون خانه چه کار

….

باب سوم:در فضیلت قناعت

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده،مگر وقتی که پایم برهنه بود و استطاعت پای پوش نداشتم. به جامع کوفه در آمدن دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بریان به چشم مردم سیر                       کمتر از برگ تره بر خوان است

وان که را دستگاه و قوت نیست                   شلغم پخته مرغ بریان است

….

باب چهارم: در فواید خاموشی

یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است، مگر آن کسی که چون دیگری در سخن باشد،همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند.

سخن را سر است ای خردمند و بن                         میاور سخن در میان سخُن

خداوند تدبیر فرهنگ و هوش                              نگوید سخن تا نبیند خموش

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت نباید این سخن با کسی درنهی. گفت ای پدر فرمان تراست. نگویم. ولکن خواهم مرا بر فایده‌ی این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست. گفت تا مصیبت دو نشود. یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.

مگوی اندوه خویش با دشمنان                    که لاحول گویند شادی کنان

….

باب پنجم: در عشق و جوانی

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد. چنان بیخود از جای برخاستم که چراغم به آستین کشته شد. بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی، چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به‌خاطر بود

چون گرانی به پیش شمع آید                     خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکرخنده‌ای است شیرین لب                  آستین بگیر و شمع بکش

و حکایت دوم:

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتفاقی مغیب افتاد. پس از مدتی که باز آمد،عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی؟ گفتم دریغ آمدم که دیده‌ی قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده                که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند          بازگویم نه که کس سیر نخواهد بودن

و بیتی زیبا:

دلارامی که داری دل در او بند                             دگر چشم از همه عالم فرو بند

…..

باب ششم:در ضعف و پیری

پیرمردی را گفتند چرا زن نکنی؟گفت با پیرزنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه،چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست،پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟!

حکایتی دیگر:

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهای دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی. خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت.

سالها بر تو بگذرد که گذار                         نکنی سوی تربت پدرت

تو به جای پدر چه کردی خیر                    تا همان چشم داری از پسرت

….

باب هفتم: در تاثیر تربیت

مردکی را چشم درد خواست. پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای کند،در دیده‌ی او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن‌که ناآزموده را کار بزرگ فرماید،با آن‌که ندامت برد، به نزد خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن رای                 به فرومایه کارهای خطیر

بوریاباف اگر چه بافنه است              نبرندش به کارگاه حریر

*بیطار: دامپزشک

….

باب هشتم:در آداب سخن

سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند،شرم زده نشوی.

و جمله‌ قصار بسیار زیبا در این باب:

متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد.

مشو غره بر حسن گفتار خویش           به تحسین نادان و پندار خویش

….

 

همیشه می‌گویم سعدی برای من با بقیه‌ی شعرا و نویسندگان تفاوت دارد. به دلیل لحن نصیحت گونه،طنز در کلام و البته زیرکی.در باب پنجم یعنی باب عشق این زیرکی کاملا نمایان است. بزرگوار بسیار هنرمندانه معشوق خود را می‌پیچاند!

معمولا آدمها در مقابل نصیحت‌هایی که مثلا می‌گویند قناعت پیشه کن جبهه می‌گیرند. اما ظاهرا سعدی می‌دانسته چطور بگوید که حتی شده برای دقایقی آدمها به فکر فرو روند.

مدرن بودن و فکر امروزی سعدی نیز برایم بسیار شیرین است. سعدی نه فقط برای زمانه‌ی خودش بلکه برای همه‌ی زمانها حکایت نوشته و شعر سروده است.

حیف که مجال نشان دادن همه‌ی گلستان را به شما  نداشتم. اما قصدم این است از این به بعد در هفته حداقل یک روز زیر یکی از پستها حکایتی از این کتاب برایتان نقل کنم. باشد که ما هم همچون سعدی هنرمند و رستگار و البته زیرک شویم.