خانه۱۳۹۹-۷-۲۷ ۰۸:۱۳:۵۵ +۰۰:۰۰

تازه ترین نوشته های من

۲۶۰۳, ۱۴۰۰

تشک

توسط |خرداد ۲۶ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: نقل قول|بدون دیگاه

هپی:دلم می‌خواد یه روزی بهم بگی اون چی‌کار کرد که موفق شد. ویلی:می‌خوای رمز موفقیتشو بدونی؟برادرم می‌دونست چی می‌خواد.رفت دنبالش و گیرش اورد!رفت جنگل و موقعی که از جنگل دراومد بیست و یه ساله همه‌چی داشت.دنیا مثل صدف مروارید می‌مونه! اما این صدف رو آدم نمی‌تونه روی تشک رخت‌خواب باز کنه! قسمتی از نمایشنامه‌ی مرگ فروشنده نوشته‌ی آرتور میلر +این قسمت از نمایشنامه رو که خوندی خیلی قشنگ بود ها اما مشکل اینجاست که من هنوز نمی‌دونم چی می‌خوام. -خب چرا نمیری پیدا کنی چیزی رو که می‌خوای؟ +آخه چجوری؟ - با امتحان کردن کارای [...]

۲۵۰۳, ۱۴۰۰

خیلی

توسط |خرداد ۲۵ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: نقل قول|بدون دیگاه

به هر اندازه که ذهن ما از کثرت کلمات پربارتر باشد به همان اندازه اندیشیدن برایمان آسان‌تر، مایه دادن به مادۀ خام اندیشه‌ای که ذهن از آن بار برداشته ممکن‌تر و بیان آنچه در ذهن گسترش یافته سهل‌تر خواهد بود. چرا که «اندیشیدن» با «کلمات» صورت می‌گیرد… احمد شاملو مدتی است که از کلمه‌ی خیلی،خیلی درگفتارم و نوشتارم استفاده می‌کنم.این مسئله خیلی آزارم می‌دهد. در یک متن سی کلمه‌ای داشتن سه کلمه‌ی خیلی،خبر از این می‌دهد که من خیلی بحث دایره لغت را جدی نگرفته‌ام. امروز با خودم فکر می‌کردم اگر شاید فقط یک‌بار گذری به [...]

۲۴۰۳, ۱۴۰۰

طلسم قصه‌گویی

توسط |خرداد ۲۴ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: بهترین قصه گو برنده است, مقاله|1 دیدگاه

حس می‌کردم تمام متن‌هایم شکل هم شده‌اند. هیچ خلاقیتی در کار نبود. به چشم مخاطبم نمی‌آمدم. دست از همه جا شستم و گوشه‌ای دور از همه نشستم. از من به شما نصیحت همیشه عزلت نشینی و رعایت فاصله اجتماعی جواب می‌دهد. به ذهنم رسید نکند من را طلسم کرده‌اند؟ وگرنه مگر می‌شوند آدم انقدر بد باشد؟ به همین دلیل بود که آدرس خانم فالگیر محترمی را گیر آوردم و به خانه‌اش رفتم. ادعا می‌کرد مجرب و مجرد است و تنها کسی است که از پس باطل کردن هر نوع طلسمی برمی‌آید. تا مشکلم را گفتم [...]

۲۳۰۳, ۱۴۰۰

برنامه‌ریزی

توسط |خرداد ۲۳ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: نظم شخصی|بدون دیگاه

چند روز پیش با خودم گفتم من که برنامه‌ام مشخص است و در ذهن چرا دیگر برنامه‌ریزی کنم؟! این بود که بساط برنامه‌ریزی را جمع کرده و به برنامه ریزی در ذهنم اکتفا کردم. باورم نمی‌شود که حتی در آن چند روز صد دقیقه نوشتن که عادت همیشگی من بود به پنجاه شصت دقیقه کاهش پیدا کرد. کارهای دیگرم هم حال و روز خوشی نداشتند. ساعت چهار صبح می‌خوابیدم و بی هدف بیدار می‌شدم. ذهنم شلوغ شده بود. نگران کارهایم بودم اما هیچ‌کدام را آنطور که باید مرتب پیش نمی‌بردم. از دیروز دوباره برنامه ریزی [...]

۲۲۰۳, ۱۴۰۰

دو بطری شامپاینِ ناقابل

توسط |خرداد ۲۲ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: دسته‌بندی نشده|1 دیدگاه

مرد با شاگرد قدیمیش که حالا معلم ریاضی شده بود، چند دقیقه‌ای در فضای تنگ کتابفروشی صحبت کرد. به او پیشنهاد کرد در فضای اینترنت کار کند تا بتواند درآمد بیشتری داشته باشد. به او گفت که باید برند شخصی خودش را بسازد. از اینکه مردی به سن و سال پدرم انقدر از اینترنت و فضای مجازی سر درمی‌آورد و تدریس در اینترنت را پیشنهاد می‌کرد حسابی ذوق کردم. مرد آمده بود تا به مناسبت روز دختر برای دخترش کتابی بخرد. فروشنده چند کتاب به او معرفی کرد. نمی‌دانست کدام را باید انتخاب کند. از [...]

۲۱۰۳, ۱۴۰۰

چوب و نان واکنش

توسط |خرداد ۲۱ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: دسته‌بندی نشده|بدون دیگاه

هر چقدر بیشتر باور داشته باشید که کنترل زندگی، کنش‌ها و آینده‌تان را در دست دارید، خوشحال‌تر و موفق‌تر می‌شوید. -جولیان رات من به این جمله رسیده‌ام.مدتها عادت داشتم اتفاقات را مسئول بدانم. کلمه‌ی سالم را کنترل انتخاب کردم تا یادم بماند موفقیت زمانی اتفاق می‌افتد که بدانم فرمان این زندگی دست من است. بارها در رابطه یا «اتفاق+واکنش=نتیجه»حرف زدم تا بر این قضیه تأکید کنم چیزی که باید به آن دقت کنیم «واکنش»است. ما چوب و نان واکنش‌هایمان را می‌خوریم.

۲۰۰۳, ۱۴۰۰

حلقه‌ی گمشده

توسط |خرداد ۲۰ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: دسته‌بندی نشده|بدون دیگاه

جوان‌تر که بودم می‌گفتم: «به خودت و بینشِ خودت اطمینان داشته باش.» اما آن‌قدر نویسندگان ضعیف را که به خودشان مطمئن بوده‌اند دیده‌ام که اکنون توصیه می‌کنم باید متواضع باشید. چخوف را بخوانید و با خود بیندیشید که چرا نمی‌توانید به خوبی او باشید. این کار را با نویسندگانِ زیادی انجام دهید. آن‌گاه به تصویرِ مناسبی از خودتان دست خواهید یافت. زیاد بنویسید. آدم تقریباً هرگز با اولین نوشته بی‌نظیر نمی‌‎شود. البته اگر آدم واقعاً بتواند بی‌نظیر بشود. آخیل شارما دیروز وقتی نمایشنامه‌ی«بلاخره این زندگی مال کیه»را از برایان کلارک خواندم،با خودم فکر کردم چرا [...]

۱۹۰۳, ۱۴۰۰

ترمز زندگی

توسط |خرداد ۱۹ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: دسته‌بندی نشده|بدون دیگاه

سرعت بالا برای حافظه‌ام خطر دارد،چون حافظه به زمان و آگاهی فضایی-مکانی وابسته است. پیاده‌روی؛سکوت،در زمانه‌ی هیاهو| ارلینک کاگه |نشر گمان سرعت این روزها ورد زبان ماست.همه به دنبال این هستیم که کارهایمان با سرعت بیشتری انجام شود. خب بد هم نیست.یعنی بد هم نبود تا زمانی‌که برای هر کاری درخواست سرعت بیشتر طلب کردیم. به آدمهایی تبدیل شدیم که همیشه سرشان شلوغ است و کاری برای انجام دادن دارند.وقت استراحتشان هم به شبکه‌های پرسرعت‌تر پناه می‌برند. دغدغه‌ی خیلی از ما این است که مدام همه چیز را فراموش می‌کنیم. یکی از دلایل فراموشی می‌تواندسرعت [...]

۱۸۰۳, ۱۴۰۰

از مونتنی تا آیین رواقی

توسط |خرداد ۱۸ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: فلسفه|1 دیدگاه

امروز وقتی تاریخچه‌ی زندگی میشل دو مونتنی نویسنده‌ و فیلسوف فرانسوی را می‌خواندم، جذب یکی از عقایدش شدم. کمی در مورد عقیده‌اش تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم هر چه که یاد گرفتم با شما به اشتراک بگذارم. در قرن هفدهم نگاه فیلسوفان به طبیعت، نگاه مهربانانه‌ای نبود. آنها فکر می‌کردند هنر و مذهب مأموریت دارند جلوی نواقص طبیعی و اتفاقاتی که از روی طبیعت انسان می‌افتد بگیرند. اندیشمندان آن دوره نسبت به کلمه‌ی طبیعی حساسیت داشتند و با شنیدنش کهیر می‌زند. همه در تلاش بودند که نواقص وجود آدم و طبیعت را بپوشانند [...]

۱۷۰۳, ۱۴۰۰

درخت توت

توسط |خرداد ۱۷ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: نوشتن|1 دیدگاه

این روزها بازار به لرزه درآوردن دلِ درختان توت بینوا حسابی گرم است. هر جا که می‌نگریم نشان از قامت هموطنی می‌بینیم که یا به درخت آویزان شده یا اینکه با چند نفر از دوستانش زلزله‌ای به راه انداخته. تا به حال فکر کرده‌اید نوشتن چقدر شبیه به تکاندن درخت توت است؟(اگر سریال دزد و پلیس را دیده باشید حتماً این جمله برایتان آشناست!) وقتی درخت توتی را می‌تکانیم رسیده و نرسیده،خراب و سالم همه با هم میفتند. ما نمی‌توانیم زیر درختی بایستیم و دستور بدهیم فقط سالم و رسیده لطفاً. توت‌ها می‌ریزند و بعد [...]

۱۶۰۳, ۱۴۰۰

کلیشه

توسط |خرداد ۱۶ام, ۱۴۰۰|دسته بندی ها: خلاقیت, نقل قول|بدون دیگاه

در پاسخ ِ یک دوست: می خواهی بدانی کلیشه چیست؟ کلیشه یعنی بیش از آن که به کیفیت ِ کارَت فکر کنی، به این فکر کنی که خواننده و بیننده در بارۀ کارَت چه خواهد گفت، یا بعدش چه خواهد شد، یا هر آنچه گفته‌ای، با همان شدت یا آهستگی که خواسته‌ای بگویی، دریافت شده یانه. کلیشه یعنی این که از ترس ِفهمیده نشدن، آن چه را می‌فهمی ننویسی، و به جایش فکر کنی چه طور می‌شود فهمیده‌های پیشین را دوباره سر ِ هم کرد. کلیشه یعنی به زور، خودآگاه جلوه کردن، حال آن که [...]