سین (قسمت دوم)

توسط |۱۴۰۰-۱-۱۲ ۱۰:۲۴:۴۱ +۰۰:۰۰فروردین ۱۲ام, ۱۴۰۰|داستان کوتاه|

+خب می‌شینیم منطقی باهاش صحبت می‌کنیم. -منطقی؟تو انگار اصن نمی‌فهمی دختر جون. یادته اوندفعه که خواستگار برا فرشته اومد سیمین چطوری ریختش بهم؟الان بحث انتقامه. فرشته هم حتما این کار رو می‌کنه. آبرومون پیش همسایه‌ها میره. حقیقتا خانم جون موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود و بیشتر از من می‌دانست .فرشته حتما انتقام می‌گرفت. آن هم یک انتقام سخت چون پای سعید هم این بار وسط بود. -فعلا چیزی به خواهرت نگو تا ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم. ای خدا این چه بلایی بود به سرم نازل [...]

سین

توسط |۱۴۰۰-۱-۱۲ ۰۸:۴۷:۳۶ +۰۰:۰۰فروردین ۱۱ام, ۱۴۰۰|داستان کوتاه|

جارو را زمین گذاشتم.کمرم را صاف کردم و به آسمان نگاه کردم.بوی شکوفه‌ها گیلاس دماغم را پر کرد. صدای در من را از حال و هوای بهاری درآورد.در حالیکه چادرم را از کمرم باز می کردم به سمت در رفتم.اشرف خانم بدون اینکه به او تعارفی بزنم وارد خانه شد.صدایش را در سرش انداخت و گفت:« کبری خانم خونه‌ای؟» خانم جون و فرشته که درگیر تمیز کردن درهای اتاقها بودند با صدای اشرف خانم از اتاق بیرون زدند. خانم جون با دیدن اشرف خانم گل از گلش شکفت. اخمهای درهمش [...]

کلید باغشان را قرض بگیر!

توسط |۱۴۰۰-۱-۱ ۰۷:۲۱:۳۲ +۰۰:۰۰اسفند ۲۷ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه, نوشتن|

امشب می‌خواهیم گشتی در باغ و بستان بزنیم.از گفت و گو در باغ شروع کنیم و به پرنده به پرنده برسیم.ملاقاتی خواهیم داشت با جناب آقای مسکوب و خانم آن لاموت و دو بخش کاملا نامربوط از حرفهای این دو عزیز را می‌خواهیم به زور بهم ربط دهیم. از کدام شروع کنیم؟من ترجیح می‌دهم از هموطنم شروع کنم. شاهرخ مسکوب عزیز در کتاب گفت و گو در باغ می‌نویسد: من گمان می‌کنم هر کس در دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست. از این جمله اینطور می‌توان استنباط کرد که [...]

هدف در داستان

توسط |۱۳۹۹-۱۲-۱۰ ۱۹:۳۶:۰۶ +۰۰:۰۰اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

چند وقت پیش قرار بود با یک دوستی داستانی بنویسم.وقتی که بحث بر سر اجزای داستان رسید اولین سوالی که از من پرسید این بود:هدف داستانمون قراره چی باشه؟ امروز وقتی یکی از داستانهایم را برای گروهی فرستادم با این سوال مواجه شدم که پیام و هدف این داستانت دقیقا چه بود؟ و وقتی گفتم سرگرم کردن مخاطب همه از این نوع استیکرهایی که چشمهایش از تعجب گرد شده فرستادند. یکی پرسید:چطور داستانت میتونه بدون هدف باشه؟پس چه جوری جملات رو نوشتی؟ به او گفتم که جملات در داستان من [...]

سمعک

توسط |۱۳۹۹-۱۲-۸ ۱۵:۴۲:۳۴ +۰۰:۰۰اسفند ۸ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

سمعک 1.آدرس را دوباره نگاه کردم. 2.درست بود. 3.اما سرو صدایی از خانه نمی‌آمد. 4.معلوم هم بود چرا نمی‌آید. 5.چون من سمعکم را نزده بودم. 6.به در خانه رسیدم. 7.سمعکم را از جیب کت مشکی که پشتش دنباله بلند بود و زنم همیشه می‌گفت مثل کت گارسون هاست، درآوردم. 8.بالا آوردم تا بر روی گوشم بگذارم. 9.دستم لرزید و سمعک از دستم افتاد. 10.خم شدم که برش دارم یک دفعه در باز شد و چندین بچه مثل قوم مغول هجوم آوردند. 11.انگار اصلا من را ندیده بودند. یکی از آنها [...]

باران و دریا

توسط |۱۳۹۹-۱۱-۲۵ ۱۸:۴۳:۲۸ +۰۰:۰۰بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

پدر عکس را به باران نشان داده گفت:«مادرت،دریا،عاشق بارونه. این عکس را هم دو سال پیش که به این ویلا اومدیم ازش گرفتم. باران با همان سواد نصف و نیمه ای که از مهد کودک یاد گرفته بود زیر عکس را خواند:باران و دریا. باران به عکس خیره شد. مادرش دستانش را از هم باز کرده بود و نزدیک دریا ایستاده بود. به آسمان نگاه می کرد و باران به صورتش می خورد. باران رو کرد به پدرش و گفت:« میشه ما هم بریم مثه مامان عکس بگیریم؟» -بابا خسته [...]

گلدان دوست داشتنی مادرم

توسط |۱۳۹۹-۱۱-۲۱ ۱۹:۵۱:۲۱ +۰۰:۰۰بهمن ۲۱ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

موهای سفیدش را زیر روسری بردم. دستش را گرفتم و گفتم:« من رو ببخش.» دوباره از من پرسید:«به نظرت زهرا کمی دیر نکرده؟» آمدم بگویم چرا خیلی. او یک عمر است که دیر کرده. ولی چیزی نگفتم من خودم خیال زهرا را برای او پر رنگ تر کرده بودم. چرا ؟چون می خواستم نجات پیدا کنم از شکوه ها و ناله هایش.دوسال است که می گوید زهرا چرا نیامد. دو سال است که می نشیند و زل می زند به آن گلدانی که زهرا به او داده است و می [...]

داستان یک داستان

توسط |۱۳۹۹-۱۱-۱۳ ۱۱:۵۶:۱۶ +۰۰:۰۰بهمن ۳ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

«زندگی یک نویسنده آموزش بلند مدت مشاهده است.» آدم وقتی می‌نویسد همه چیز را یک جور دیگری می‌بیند.وقتی تصمیم می‌گیرد از هر چیزی به عنوان ماده‌ی خام برای داستانش استفاده کند دیدش نسبت به محیط اطراف کاملا تغییر می‌کند از هر چیزی سعی می‌کند داستانی دربیاورد.همه چیز برایش ماده‌ی خانم داستانهایش هستند حتی درس آثار انقلابی فرانسه! گفته بودم که من زبان فرانسه می‌خوانم چند روز پیش امتحان درس آثار انقلابی فرانسه داشتم.متن‌هایی را می‌خواندم که نویسندگان الجزایری یا نویسندگان هر کشور دیگری که مستعمره‌ی فرانسه هستند،نوشته بودند. راستش را بخواهید [...]

آرام خوابیده بودم…

توسط |۱۳۹۹-۱۱-۱۳ ۱۱:۵۵:۱۷ +۰۰:۰۰دی ۲۸ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

آرام خوابیده بودم.... آرام خوابیده‌ام زیر درختی که می‌گویند بیست سال سن دارد هم سن من است و از معاشرت با او بسیار لذت می برم. گاهی به من برگهایش را هدیه می دهد تا سنجاق سرم کنم پرندگان اینجا هم من را می شناسند و گاهی روی سینه ام می نشیند تا برایم آواز بخوانند اینجا همه من را دوست دارند ان طرفم مردی دراز کشیده است او کشیش است و هر روز درس اخلاق به ما می‌دهد و از آخر الزمان برایمان می‌گوید طرف دیگر کشیش پیرزنی زندگی [...]

نگو،نشان بده!

توسط |۱۳۹۹-۱۱-۱۳ ۱۲:۲۳:۰۴ +۰۰:۰۰دی ۲۲ام, ۱۳۹۹|داستان کوتاه|

نگو،نشان بده! دستانش را در جیبش فرو برد و یقه‌ی پالتوی چرمش را تا نزدیکی دهانش بالا آورد.زیر لب حرفهایی را زمزمه می‌کرد.محکم قدم برمی‌داشت و رنگ چهره‌اش مدام در حال تغییر بود. زمستان سردی بود.در چهره‌اش عصبانیت موج می‌زد. . دو پاراگراف بالا هر دو می‌توانند یک صحنه از داستان را بسازند اما کدامشان با مخاطب ارتباط بهتری برقرار می‌کنند و قدرت تصویر سازی بیشتری دارند؟اولی که سعی بر توصیف صحنه داشته یا دومی که به یک گزارش ساده بسنده کرده است؟ یکی از اصول مهم در داستان نویسی [...]