طلسم قصه‌گویی

توسط |۱۴۰۰-۳-۲۴ ۲۰:۱۹:۲۸ +۰۰:۰۰خرداد ۲۴ام, ۱۴۰۰|بهترین قصه گو برنده است, مقاله|

حس می‌کردم تمام متن‌هایم شکل هم شده‌اند. هیچ خلاقیتی در کار نبود. به چشم مخاطبم نمی‌آمدم. دست از همه جا شستم و گوشه‌ای دور از همه نشستم. از من به شما نصیحت همیشه عزلت نشینی و رعایت فاصله اجتماعی جواب می‌دهد. به ذهنم رسید نکند من را طلسم کرده‌اند؟ وگرنه مگر می‌شوند آدم انقدر بد باشد؟ به همین دلیل بود که آدرس خانم فالگیر محترمی را گیر آوردم و به خانه‌اش رفتم. ادعا می‌کرد مجرب و مجرد است و تنها کسی است که از پس باطل کردن هر نوع طلسمی [...]

ادای دین

توسط |۱۴۰۰-۳-۱ ۰۶:۳۰:۵۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۳۱ام, ۱۴۰۰|مقاله|

چند روز پیش در موقعیتی قرار گرفتم و ناخودآگاه این فکر به ذهنم خطور کرد که اگر همین حالا سایتم با همه‌ی پست‌هایی که تا امروز نوشته‌ام پاک شود چه می‌شود. بدون اینکه کمی تأمل کنم با خودم گفتم یکی دیگر می‌سازم. اگر باز هم بپرد دوباره یکی دیگر خواهم ساخت و دوباره یکی دیگر.(البته که زحمت ساخت اصلی بر عهده‌ی آقای قائدی است.) هر چند که احتمال پریدن سایت‌های وردپرسی به این شکل خیلی کم است اما مسئله این است چیزی که وبلاگ به من داد با هیچ‌گونه پریدنی [...]

شیطان بادام را گروگان گرفته است

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۴ ۰۸:۴۳:۱۶ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۳ام, ۱۴۰۰|مقاله|

و قسم به لحظه‌ای که شیطان را به دلیل دزدیدن بادامها از مقامش عزل کردند. ( کتاب مهدیسیون صفحه‌ی هزار و دویست و بیست و سه/ سطر دوم/ خط سوم) عده‌ای بر این باورند شیطان به این دلیل از مقام الهه بودن عزل شد که از دم دست خداوند بادام می‌دزدید! حالا جریان این بادام چه بود؟ خداوند وقتی داشت انسانها را خلق می‌کرد دم دستش مقداری بادامهای کوچک داشت که درمغز انسان می‌گذاشت.  این بادامهای کوچک بخشی از مغز را می‌ساختند که امروزه به آن «بادامک» می‌گویند. شیطان از [...]

عالِم+عمل نکردن=زنبور بی عسل

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۰ ۰۶:۰۶:۰۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۹ام, ۱۴۰۰|مقاله|

از روی تختم به طوری‌که سرم به میله‌های تخت طبقه‌ی دوم نخورد، بلند شدم و ایستادم. روی تختش در طبقه‌ی دوم، نشسته بود و کتاب هنر ظریف بی‌خیالی را می‌خواند. نظرش را در مورد کتاب پرسیدم. کتاب را زمین گذاشت و گفت:« کتاب خیلی خوبیه.» بعد لحظه‌ای مکث کرده و ادامه داد:« اما تو که این کتاب رو خوندی پس چرا اصلاً رفتارت عوض نشده؟!چرا این کتاب روت تأثیر نذاشته؟» سؤالش در ذهنم اکو شد. پس از چندین بار تکرار سؤال نوبت این بود که جوابی برایش پیدا کنم اما [...]

الهام خانم

توسط |۱۴۰۰-۲-۱۶ ۱۲:۱۳:۴۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۶ام, ۱۴۰۰|مقاله|

چند وقت پیش وقتی خسته از پیاده‌روی برگشتم پشت لپ تابم نشستم تا چیزی بنویسم. شروع کردم به نوشتن آنچه در پیاده روی گذشته و بعد نوشتم و نوشتم و نوشتم و ناخواسته رسیدم به نوشتن در مورد موضوعی که خیلی وقت بود ذهنم را درگیر کرده بود. از خیلی وقت پیش دلم می‌خواست در رابطه با آن موضوع متنی بنویسم. اما هر چه می‌نوشتم کلیشه‌ای و تکراری از آب در می‌آمد. این بار که پشت لپ تاب نشستم انگار همه چیز فرق داشت. انگار من آدم دیگری بودم و [...]

ذهن عزیزم چرا می‌روی؟

توسط |۱۴۰۰-۲-۹ ۱۰:۳۵:۱۸ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۹ام, ۱۴۰۰|مقاله|

حضوری گر همی خواهید از این مقاله غافل نشوید. وقتی اولین بار قصد کردم آزمون رانندگی بدهم حسابی تمرین کردم. احساس می‌کردم همه چیز را خیلی خوب بلدم و می‌توانم همین اولین بار قبول شوم. همه چیز هم ظاهراً خوب پیش می‌رفت تا اینکه نوبتم رسید که آزمون بدهم. همین که پشت فرمان نشستم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که دیگر نتوانستم فکر کنم. اصلا نفهمیدم چکار می‌کنم. همه چیز از ذهنم پاک شده بود. یادم رفته بود ترمز دستی را بکشم. همین کافی بود که تمرکزم را از دست بدهم [...]