سالها پیش در دیاری شاید به دور از دیار شما دخترکی که بسیار طالب علم بود زندگی می‌کرد. او می‌کوشید تا با جلب کردن نظر معلمانش امتیاز درس دادن به هم‌مکتبی‌های ضعیف‌تر از خودش را کسب کند. اگر روزی روزگاری عددی به غیر از عدد عالی بیست در برگه‌ی امتحانش می‌دید فریاد سر می‌داد و جلوی دفتر معلمان بست می‌نشست. اگر بخواهم انصاف را رعایت کنم باید خدمت منورتان عرض کنم که پشتکار و کوشش برای کسب علم ستودنی بود.آنقدر تلاش کرد تا اگر معلم نبود او می‌توانست جایش را بگیرد.کامش شیرین و دلش شاد بود تا اینکه در آزمونی قبول شد.آزمونی که سبب شد یک لقب جامعه پسند و خانواده پسند بگذارند پشت نام متبرک دخترک قصه‌ی ما.

به او گفتند تیز هوش. ولی چیزی که حالا من به عنوان راوی داستان به شما می‌گویم(راز دار باشید لطفا)این بود که دختر خرد داستان ما از هوش اندکی برخورددار بود. او هر چه داشت از همان خرده تلاش و شوقش برای معلمی بود و تمام.

دخترک و اطرافیانش گمان کردند ورق چرخیده و حالا می‌توانند از او انتظار داشته باشند تمام مسائل هوش را از اول خلقت تا آن زمان حل کند. متاسفم که باید عرض کنم امان از انتظارات نابجا.

.

 

می‌توانید پایان داستان را بنویسید؟

به نظرتان دختر داستان ما از پس حل مسائل بدون تلاش و فقط با تکیه بر لقب تیزهوش توانست بربیاید؟

لازم نیست هوشتان را به زحمت بیاندازید،من راست و پوست کنده به شما خواهم گفت که ادامه‌ی داستان چه پیش خواهد آمد.

«مگه تو تیزهوش نیستی پس چرا از پس حل کردن اون مسئله برنیومدی؟»

این یک جمله شد ورد زبان دخترک. فرقی نمی‌کرد مسئله، مسئله‌ی انیشتن بود یا یک مسئله‌ی خانوادگی. دخترک انتظار داشت از پس حل همه‌ی اینها فقط با یک لقب بربیاید. انگار که لقبش چوب جادویی باشد یا قدرت ویژه‌ای که یک شبه به او اعطا کرده‌اند.

از یک جایی به بعد دخترک حق اشتباه کردن را از خودش گرفت. به خودش گفت اگر تیزهوشی حق نداری جواب هیچ مسئله‌ای را اشتباه بدی. دخترک شد خانم دارابی در فیلم ورود آقایان ممنوع. همانقدر سخت گیر همانقدر خشک.

ولی یک جای کار لنگید. همیشه مادرهایی که به بچه‌هایشان خیلی سخت می‌گیرند بچه‌هایشان فراری می‌شوند. فراری از درس. فراری از خانه و خانواده. حتی فراری از غذا خوردن.

دخترک هم که دیگر آنقدر بزرگ شده بود که ک آخر اسمش را برداریم از دست وجه خانم دارابی درونش فرار کرد.

پناه برد به هر کاری به جز کسب علم و دانش. از آن جایی که هوشی نداشت و حالا هم پشتکارش را از دست داده بود، اعتماد به نفسش را از دست داد. گوشه گیر و منزوی فقط خودش را سپرد به دستان سرنوشت.

من راوی‌ام و دانای کل پس حالا می‌دانم او  کجاست. او حالا بیش از هر زمان دیگری از قدرت کلمات با خبر است. حالا می‌داند حتی بهترین القاب هم اگر سبب به‌وجود آمدن انتظارات بیجا و سخت گیرانه شوند،نابود کننده اند.

حالا می‌داند در شروع هر کاری باید به خودش اجازه بدهد که گند بزند. از سرزنش خودش دست بردارد. او این را می‌داند که لقب‌ها معجزه نمی‌کنند و هیچ لقبی نباید سبب شود آدم حق اشتباه کردن را از خودش بگیرد.

حالا روی حرفم با آن دست افرادی است که یک لقب باعث شده از کاری که به آن علاقه دارند دور شوند.اگر گمان می‌کنید لقب نویسنده باعث شده است مدام خودتان را بابت متن‌های بی سر و تهی که می‌نویسید سرزنش کنید این لقب را از زندگیتان حذف کنید. مهم لذت بردن از نوشتن است نه یک لقب جامعه پسند.

اگر مدام این جمله را با خود تکرار می‌کنید که «مگه تو نویسنده نیستی پس این متن بی سر و ته چیه؟»مراقب باشید شما در معرض از دست دادن علاقه‌تان هستید.