+چرا غذاتو پس زدی؟

-چون سیرم.

+واقعا؟

-آره سیرم.

+خوب باشه من غذا رو می‌برم و دیگه اینجا نمیام.

-به همین راحتی میخوای بذاری بری؟

+من چند بار اومدم. غذا درست کردم.تلاش کردم.ولی تو همه رو پس زدی وقتش نشده که برم؟

(اخمهایش در هم میرود)

-چرا شما هیچ کدام به من اهمیت نمی دید؟

+وا!دیگه باید چکار کنیم؟ غذا میاریم میگی سیرم. می ریم میگی به من اهمیت نمی دید. خب چه کنیم دیگه؟از سود و اینها که خبری نیست.ما آدمیم خسته میشیم میریم سراغ یه کار دیگه

-یکبار شد بشینیت پای درد دلای من؟ یکبار شد خودتونو بذارید جای من؟ اگه شما جای من بودید چی می کردید؟

+من اصلا نمی فهمم دردت چیه.

-تا حالا شده چند سال فقط و فقط یه غذا رو بخوری؟هر کس میاد میره سراغ دستور طلایی همون غذایی که دیگران یه روزی به من دادن و سود گرفتن.سعی می کنه همون رو بی کم و کاست درست کنه بذاره جلوی من. بعد انتظار داره من هم بخورم به به و چه چه هم کنم. حالا که اینطوری هم منم ترجیح میدم سیر باشم ترجیح میدم بهم بگن اشباع شده.

به غذا نگاه می کنم. می بینم حق با اوست.من هم می‌خواستم غذایی به او بدهم که بقیه داده اند با همان رنگ با همان مزه.

-بعد میدونی چی میگید؟ همین خود تو از این در که میری بیرون میگی من سراغ فلان کار رفتم خیلی هم کار کردم ولی اشباع شده بود .سیر شده بود. فایده ای نداره. ولی هیچ کس نمیگه من حتی یکبار هم تلاش نکردم با دستپخت خودم غذا بذارم جلوش برای یکبار هم شده تلاش نکردم خلاقیت به خرج بدم. ما اشباع نمیشم این شمایید که یادتون رفته خلاقیت رو چطوری می نویسن!